چهار شنبه 6 دی 1391برچسب:, :: 14:15 :: نويسنده : roya
هرگز تو را فراموش نخواهم کرد، ![]()
چهار شنبه 6 دی 1391برچسب:, :: 14:13 :: نويسنده : roya
![]()
چهار شنبه 6 دی 1391برچسب:, :: 14:7 :: نويسنده : roya
ماندم و باور نکردی ، ماندی و در حقم بی محبتی کردی ، رفتی و شکستم ![]()
شنبه 2 دی 1391برچسب:, :: 16:56 :: نويسنده : roya
روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم... ![]()
شنبه 2 دی 1391برچسب:, :: 16:25 :: نويسنده : roya
حرف می زنی اما تلخ ... ![]()
سه شنبه 28 آذر 1391برچسب:, :: 21:42 :: نويسنده : roya
اوایل حالش خوب بود؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش. حالش اصلاً طبیعی نبود. همش بهم نگاه میکرد و میخندید. به خودم گفتم: عجب غلطی کردم قبول کردما…. اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود. باید تا برگشتن اونا از عروسی پیشش میموندم. خوب یه جورائی اونا هم حق داشتن که اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن یهو میزد به سرش و دیوونه میشد ممکن بود همه چیزو به هم بریزه و کلی آبرو ریزی میشد. اونشب برای اینکه آرومش کنم سعی کردم بیشتر بهش نزدیک بشم و باهاش صحبت کنم. بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم میریخت. یه باره بیمقدمه گفت: توهم از اون قرصها داری؟ قبل از اینکه چیزی بگم گفت: وقتی از اونا میخورم حالم خیلی خوب میشه. انگار دارم رو ابرا راه میرم…. روی ابرا کسی بهم نمیگه دیوونه…! بعد با بغض پرسید تو هم فکر میکنی من دیوونهام؟؟؟… اما اون از من دیوونه تره. بعد بلند خندید و گفت: آخه به من میگفت دوستت دارم. اما با یکی دیگه عروسی کرد و بعد آروم گفت: امشبم عروسیشه
![]()
جمعه 24 آذر 1391برچسب:, :: 20:50 :: نويسنده : roya
شب یلدا کـــه رفتم ســــوی خـانه گرفتـــــــم پرتقـــــــــــــال و هندوانه ![]() ![]() |